تبليغاتX
پیش از واپسین پاک نویس

پیش از واپسین پاک نویس

 

عطر باران را در كنار آب‌شار دره‌ي دارآباد تنفس كن. فرشته را ببين كه قطره‌ي باران را تا صورت تو مشايعت مي‌كند. باران در تركيبي بندبه‌بند مي‌بارد و ترجيح مي‌دهد بند نيايد. روح مي‌آشوبد. باران، كينه را از دل مي‌شوید. هاشور مي‌زند سال‌شب ولادتم را به تنهايي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

اشك حلقه مي‌زند ولي نمي‌بارد.

آسمان اين حوالي غمگين هم،

فراخوان ابرهايي كم‌باران است

كه محض دل‌تنگي و روزي مقدر اخم مي‌آيند

و دريغ از باران و دريغ از اشك و دريغ از سلام.

لام تا كام. سلام.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

برف می‌آمد. با مجید انگوپا که نام بزرگش، اسم گلی زیباست، رفته بودیم خدمت آقاموسا. برای حجامت. زمست بود و روستای گلاب‌دره­ی تجریش، از برف سفیدپوش شده بود. ماشین، سربالایی امام‌زاده قاسم کم آورد. درجا زد و سرید و بالا نرفت. مجید صحنه را خوب اداره کرد. پیکان چیده شد بغل‌کار خیابان، بیخ نرده. با پای پیاده، پیاده با مجید در کوچه‌باغ و پله‌های سیمانی و سرپایینی و سربالایی مسجد­ تپه ­آبک. رامین آقامهدی، آقا درست می‌گفت که آقاموسا هربار یک‌جا و هربار یک‌جای دیگر، به‌حضور می‌پذیرد. تکیه‌ی امامزاده قاسم. تکیه‌ی جمارون. کاشونک. ولنجک. وزوا. کافه فیروز. حصار بوعلی. ظهیرالدوله. لب بند گلاب‌دره. مقربین به‌درگاه و بارگاه و بالکن بارگاه. آه. تمام تهران زیر بالکن و روبه‌روی بالکن که حس می‌کنی بال داری و می‌خواهی بال بزنی بری بالا. آقاموسا هربار یک‌جا، به‌حضور می‌پذیرد.

توی برف با داش‌مجید می‌رفتیم، موبایل کشیدیم گفیم آقا رسیدیم. آقاموسا گفت پله‌ها را بگیرید بیایید بالا برسید به مسجد و روبه‌‌روش آش‌پزخونه‌ی مسجد، من با بساط حجامت این‌جا منتظر شما هستم.

دوسه دقیقه به اذان بود و اذان بود، با آقامجید انگوپا که نام گلی‌ست کم‌یاب و یک رفیق ناب، باهم زیر بارش برف، کف زمین برف، روی شیشه‌ها برف، روی سبد سبز و پر از سبزی دختر سبزی‌فروش برف، برف، برف، با آقامجید به یاد و خاطره‌ی کوه‌های بازی‌دراز، مهران. مرز ایران و عراق. آق. ساقی سیمین‌ساق. کوچه باغ خاطره.

جلوی درگاه مسجد، آقاموسا به‌حضور پذیرفت. به‌­هم که رسیدیم، دست دادیم، حی‌علی­خیرالعمل اذان بلند بود. سه نفری باوضو باجماعت رفتیم برای نماز. صفای همه‌ی رفقا. فرهادا. عباسا. شفیعا. سیروسا. آقامحمدا. صفای رفقا، به‌نیابت از رفقا 1ساعتی، 2ساعتی، 3ساعتی، به‌رفاقت و به‌عبادت و به‌حجامت باهمه بودیم.

به‌یاد بم هم بودیم. با آقاموسا بچه‌ی جنگ، مرد بسیجی بی‌ادعای جنگ، جان‌باز بی‌ریای جنگ، فقیر ظاهری جنگ، غنی باطنی جنگ، عشق خالص کربلایی جنگ، دریادل دفاع ایران مقدس. الحمدی مداوم برلب. آیینه­ای مدام روبه­روی آب، آرزوی خیروخوبی برای همه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

   وقتي پس از ده سال و چارده سال مشغله‌ي محبت و فرهنگ، مي‌گويند: «برو». شايد بايد رفت. شايد بايد چون پرستو عاشق پرواز بود، نه دل‌بسته‌ي لانه. سخت است به اثبات كارآمدي و دردمندي خود برخيزم. چه‌گونه برخيزم؟ «گون از نسيم پرسيد.» با سلام و چاق‌سلامتي آمدم، با همه با صميميت هم‌كاري كردم، با دعاي خير و لب‌خند مي‌روم... «به هر آن كجا كه باشد، به‌جز اين سرا، سرايم.»

   ...و در دفتر خاطراتم، از دوستان فرهيخته‌اي مي‌نويسم كه در خانه‌ي فرهنگ، سلام خسته‌اي را عليكي مي‌گفتند؛ بي‌حوصله‌اي را به تماشاي نقش‌ها و رنگ‌هاي قاب‌گرفته‌ي نگارخانه مي‌بردند؛ در روزهاي مشكي‌پوش، جمعي را به تعزيه‌ي مسلم‌بن عقيل مي‌رساندند، عليه‌السلام؛ دوستاني اهل محبت كه شهروندان را به گلگشت و امام‌زاده داوود مي‌بردند، عليهم‌السلام؛

   از دوستاني خواهم گفت كه مردم‌دار و مردم‌دوست و براي مردم بودند. داستان دوستاني را خواهم گفت كه براي‌شان سپاس‌نامه نوشتم و به دل و دست‌شان آفرين گفتم. از آناني‌كه در ماهي مبارك «يك آسمان رحمت» را بر «سفره‌ي قناعت» شهروندان آرزو كردند. «به شكوفه‌ها، به باران، برسان سلام ما را.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

كربلا، مصافي‌ست مستمر ميان حق و باطل... و امروز با شال مشكي محرم، مهياي دفاع از خط خونين خميني شدن و پيوستن به ياراني شهيد، زنده و جاويد كه «امامزادگان عشق» شدند، دور نيست. دور نيست كه روزهاي دندان بر جگر صبر فشردن پايان پذيرد.

همراه با غدير تا امروز آمده‌ايم، با ولايت، تا صبح شهادت راه مي‌سپاريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

 

فانوس آسمان از پشت قله‌ي دماوند سر زده بود كه تو از جاده آمدي. دستي به خاك سرد كشيدم؛ سراسر غربت آدمي‌زاد را فرياد مي‌كشيد. لب‌خندها نيز بوي تنهايي دارند. روستاي فطرت ما زير غبار خشك‌سالي‌ها، متروك مانده است. چه‌قدر فردا براي آمدنش اين‌پا و آن‌پا مي‌كند. چه‌قدر انسان به آمدن مردي از جنس ابوتراب تشنه است. چه‌قدر گفتن نام تو شيرين است، يا ايليا، ياعلي.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

 

از كوچه و خيابان‌هاي سرسام‌آور شهر گريختيم و در دوردست‌ها، در دنج دره‌ي گلاب‌دره، روبه‌روي كوهي نيمي خاك و نيمي صخره و سنگ، نشستيم. اجاقي كوچك و خاموش را به گرمي و شعله‌هاي رنگ‌وارنگ مبدل ساختيم و دست‌ها را سقف شراره‌هاي مهرباني كرديم. از روزهاي بي‌هم بودن و از آب كردن يخ‌هاي كدورت از زمين و زمان گفتيم. از روزهاي روزه و سحرهاي ربنا و شب‌هاي قدر و بيا تا قدر هم‌ديگر بدانيم سروديم؛ از شادابي چشم‌هامان در انتظار روز باراني ديدار... و سلامي كه در دست‌گاه شور و لحن دوست داشتن ادا شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

نيامده در قاب، چون بطي روي سفره‌ي آب رفتي. بخواب؛ تا بيداري صداي خروسان قريه‌هاي بي‌غبار؛ تا طلوع خورشيد خوب پس‌فردا؛ تا فرداروز ديدار، سلام موعود، اسپند و عود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

مفاتيح‌الباغ‌هاي شهريوري در دست‌هاي توست. حالا كه با آباني، گل‌داني، باراني به تيمار زخم آمده‌اي، قصه‌ي نانوشته‌ي يارانم را بشنو. مردان كاروان زخم بي‌به‌بود و لب‌خندي چاك چاك. 20سال خفته در خاك بيابان ده‌لران. بي‌مزار. همان كه تشنگي بوته را مي‌داند و باران را به ذهن ابرهاي مجاور الهام مي‌كند. شهيد جاويدالاثر حيدرعلي زالي‌مقدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

دو روزی می­شد که بوی باران از دوردست می­آمد و قطره­ای در ناودان نمی­چرخید و نمی­خواند. امروز، باز باران شد؛ باز با ترانه­ای در سر؛ حال­و­هوای قدم زدن با دوستی که لبالب از عطر باران، سودای کودکانه­ی باران، که با نوای باران شوقی را با ناز و نیاز، پرواز می­دهد و دقایقی پس از باران به موسیقی تسبیح در دلش گوش می­دهد و... لب­خندهایی پاک را قاب می­زند.

دستی گشوده آمد و پایی پس کشیده شد و دوستی قدیمی و یکتا، پای کار باران آبانی نماند. لعنت خدا بر شیطانی که مردم را به خشم راغب می­گرداند؛ و ناشکیبایی؛ و ناسپاسی؛ و اندوهی نابرازنده­ی پریان دریایی. این شد که تنهای تنها در زیر باران، پاییز را قدم زدم. صورت احساسم خبر از خشکیدن خاطره­ای خیس و تلخ می­داد، از تبرکی دریغ شده، از بی­حاصلی دستانم...

در روزهای بارانی شیشه­های پنجره­ی دلم بی­غبارتر و تر و تازه می­شوند و الهام از هر گوشه و از هر تماشایی، بی­بهانه به دلم می­بارد. بیا به باران برگردیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

شبي از شب‌هاي شريف ماه مبارك مهرباني‌هاست. خوابي نرم و نازك به چشم‌هايم مي‌آيد ولي دلم راضي به خواب نمي‌شود و نيست. دلم به زبانم مي‌گويد: «با ايلياي عزيز كمي نجوا كن؛ از روزهايي بگو كه صبح را با اميد نگاهش بيدار مي‌شدي و از شام‌هاي سلام و احوال دل را گفتن و بدرودي در آستانه‌ي درگاه. دلم به دستم فرمان مي‌دهد بنويس: از باغ‌هايي نيشابوري با آسماني فيروزه‌اي كه در قنوت براي دوست‌هايت آرزو كردي؛ از پنجره‌هايي كه همه‌گي رو به‌سوي لب‌خند رضايت مولا گشوده مي‌شوند؛ از بهاري بي‌زمستان كه در عصري از آن، دفترمان را در زير باران باز كنيم و خطوط مقرمط عشق در دفتر و دل و دست‌مان جاري شود. بگو نام نامي حضرت دوست را تا فرشته‌گان به هواداري بيايند و راهي را بنمايند كه ما را مي‌برد به مسجدالحرام؛ آن‌جا ذره‌اي نيست كه نگويد: ياعزيز...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

مي‌مانم تا بهار از پسِ پشت پاييز و زمستان بيايد. و هركسي هرگلي را كه دلش خواست در باغچه‌ي دلش بجويد و ببويد و به آن‌كه دلش مي‌خواهد نثار كند. بهاري بيايد كه در آن، كسي به گل و  به دل و به روياي كسي بد نگويد و راه را بي‌راه نداند و لب‌خند كسي را نفرين نگويد.

بهاري كه در روزهاي زلال آن، آشنايي را بر غربت غنيمت بدانيم؛ دوستي را بر رفاقت و آشنايي و غربت ترجيح دهيم. «خداي عزوجل جمله را بيامرزاد.» آمين، بيامرزاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

مي‌گفت كه مي‌گويند: وقتي صداي ناب اذان را مي‌شنوي، همراه با موذن، اذان را زمزمه كن؛ تا در هنگام مرگ لال از دنيا نروي.

گفتم شنيده بودم كه مي‌گويند: لال و بي‌ايمان از دنيا نروي، صلوات... اما به‌راستي، آخرين جمله‌هاي من و تو چه خواهد بود.

گفت: اگر لال نمانم، پيش از آن‌كه به وادي خاموشان سفر كنم و منزل گزينم، از اميدواري بي‌كراني خواهم گفت كه به بخشندگي و رحمت خدا داشته‌ام؛ از دوست داشتن خدا و دوست داشتن دوستان خدا خواهم گفت؛ از غروبي خواهم گفت كه تسبيح نام رفيق اعلي لب‌هايم را مي‌بوسيد و جانم چنان‌چون غنچه‌اي شاداب، سرشار از شبنم خلوص بود؛ و از شب قدري خواهم گفت كه خدا كمي نزديك‌تر از يك‌قدمي «بود» و آن‌جا بود كه دانستم از او فقط او را بايد خواست... اگر زبانم بند نيايد، ي

يك كلام خواهم گفت: علي را دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

بارالها، به دست‌هاي خسته و خالي از خوشه‌هاي مهرباني‌مان، به لطف بنگر. به دل‌هاي پركينه و پرخشم مردمان شهرم نگاه كن؛ به پيشاني پرچين و پرآژنگ ما نظر كن و به حق مولاعلي، در ماه شهادت علي؛ به حق قرآن، در بهار قرآن، بن‌بست‌ها را بگشاي و كوچه‌ها و خيابان‌ها و جاده‌هاي پيش روي‌مان را به سايه‌سار ولايت  ره‌سپار ساز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

گفت: ديگه زنگ نمي‌زنم. تا خودتو پيدا كني و سراغي از ياري بگيري و باغي كه در روزهاي دلواپسي، آرامش آبي كاشياي حرم رو برات تداعي مي‌كرد. روزي كه به دلت «يا علي مدد» بگي و از دلت «شاه علي مدد» بشنوي و بگي صداي مخملي دوستم كه پناه دستام بود، كجاست. اي نسيم سحر، آهاي حافظ پشمينه‌پوش، نذر نگاه تو، به وفاي تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  |