تبليغاتX
پیش از واپسین پاک نویس

پیش از واپسین پاک نویس

کاش تمام کوچه‌ها به خانه‌ی دل‌باز تو ختم می‌شد... و روز، روز پنج‌شنبه‌ی دیدار بود. همان کنج خلوت و کاویدن کوله‌بار ساعت‌های فاصله و فاصله و فاصله... می‌گفتی از خاطرات روزهای دور و اخیر، قصه‌ها و غصه‌ها، آدم‌های شیرین‌بیان و گوشت‌تلخ، صداقت‌ها و بلاهت‌های گاه‌وبی‌گاه آدم‌ها، اختلاف بی‌پایان افراد قوم و خویش، خواسته‌ی دل و جان. آن... صدای اذان از آن‌سوی پنجره و مأذن به این‌سوی پنجره می‌خزید و روح را به حمام پاکی می‌خواند... گوشم که زنگ می‌زند، می‌گویم: «دست از سر خیال و خاطرم بردار...» و بعد بدون مکث می‌گویم: «مگر اراده‌یی در این کار هست؟»  

هنوز و همیشه و هماره در یادی. چشم بدت دور، غمت کم، بختت سپید و بیدار، روز و ساعتت سعد، ماهت قرص، قرارگاه دلت مشهدالرضا(ع)...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان 

اسم اون بابا یادته؟ بچه‌ی مهرآبادجنوبی بود. قد بلندی داشت، داداش کوچیکی داشت که باهات هم‌قطار بود. شلوار شیرازی پاش می‌کرد. به‌اش می‌گفتن دولول‌کج. یادته اسم خودش و داداش کوچیکه‌ی دولول‌کجه چیه؟ دست اومدی و دست‌گیرت شد، اس بزن. پیامک. برایت. فدایت...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

محمود گلاب‌دره‌یی در بیمارستان و چند خط از نوشته‌ها در: اینجا، اینجا و اینجا

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

به عباس و ایلیای عزیز

باد بهار و بوی گل و هوای غزل، تشریف دارند و جای شما سبز، قوت و قنوت خوش‌دلی هم بگی‌نگی، ای‌ی، می‌رسد و نمی‌رسد و هست. شکرخدا هم هست. در روز سعدی که در ادامه‌ی نام ایشان شیرازی و علیه‌الرحمه هم می‌آید، با یادت، پیش‌درآمد باب سوم بوستان، در عشق و مستی و شور را خواندم. «خوشا وقت شوریده‌گان غم‌اش...» را، تا رسیدم به «تا تو نیایی به فضل، رفتن ما باطل است...» حیف که نبودی، اگر بودی کمی به درخت مجنون وسط زمینه‌ی چمنی پارک لاله چشم می‌دوختیم و به لب‌خندی، چندی، اندی به جهان گذران می‌خندیدیم.

دوست بمانی با دوستان حضرت دوست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

شبی را با من، ای ماه سحرخیزان! سحر کردی        

سحر، چون آفتاب از آشیان من سفر کردی

هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید                

که چون شمع عبیرآگین، شبی با من سحر کردی

صفا کردی و درویشی، بمیرم خاک‌پایت را            

که شاهی محشتم بودی و با درویش سر کردی

چو دو مرغ دل‌آویزی، به تنگ هم شدیم، افسوس     

همای من پریدی و مرا بی‌بال و پَر کردی

مگر از گوشه‌ی چشمی، وگر طرحی دگر ریزی         

که از آن یک نظر، بنیاد من زیر و زبر کردی

به یاد چشم تو، اُنسم بُوَد با لاله‌ی وحشی               

غزال من! مرا سرگشته‌ی کوه و کمر کردی

به گردش‌های چشم آسمانی، از همان اول             

مرا در عشق، از این آفاق‌گردی‌ها خبر کردی

به شعر شهریار اکنون سر افشانند در آفاق           

چه خوش پیرانه‌سر ما را به شیدایی سمر کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان 

یک وقت‌هایی، یک غروب‌هایی، آدم دلش می‌خواهد به دوست نزدیک‌تر از جانش بگوید: «دوستت دارم. دوست‌جون!» در خواب و بیداری و خماری و مستی، زیر باران بهاری و زیر آب و زیر و روی زمین، بالای ابرها و بعد از جهانی شدن، آنی شدن، فانی شدن در بوی ترنج و تماشای ترنج و لمس ترنج و شنیدن ترانه‌ی ترنج، هم‌راه با رفتار دوست، گفتار دوست، پندار و مرام دوست، به مولا قسم، به پیر و پیغمبر قسم، «دوستت دارم.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

کاری که کردم، کاری نبود. تنها به توی تنها، حدیث متواتری رساندم با امضای باران محض بهاری. در بهار 88. در بوستانی حوالی آزادی. با آزادی از خاطره‌ی خزانی، قدم می‌زدیم. مداد و دفتر و دوست داشتن بودند و زیر باران نم‌نم بهاری، مسیر واژگان صمیمی تو را روی سفیدی کاغذ دنبال می‌کردیم. پُر شده بودی از نوشتن حسب‌حال دل. و سینه‌ی فراخی می‌جستی تا شرح بودن و سرودن را تاب بیاورد. آینه‌یی که عیار عزیزی‌ات را بشناسد و خاطرت را به عطر سادگی خوش‌بو کند؛ با اکسیر دلش، زخم‌های گاه‌بی‌گاه جوانی‌ات را مرهمی باشد... واقعه‌یی بود، بودن‌مان با هم.   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه کرد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت   توسط علی اکبر عباسیان 

گفتم چيزي نگويم، به‌مرور زمان بخورد، سرت گرم بشود، بي‌خيال بشوي، يادت برود. اين روزها كه دست نمي‌دهد. اين هفته‌ها، ماه‌ها، سال‌ها هم شايد. تازه اگر ترش نكني مي‌گويم چرايي هم دارد. چه‌گونه‌گي. كي، چي، براي چي بداند؟ چه‌ وقت، كي، چي بداند؟ چنان‌چه كسي چيزي بداند هم دارد. و هفتاد مساله‌ي كارشناسي از نوع گروه پانزدهمي مايل به شانزدهمي.

آن ساق‌بندها كه از سومنات آمده بود، از جاده‌ي ابريشم رسيده بود به آستارا و براي ساق شكسته‌ام آوردي، يكي نصيب عموحسن شد، يكي هم به داش‌مجيد رسيد. فقط آن ساق‌بند قديمي كه براي خودت بود و به پاهاي خودت مي‌كردي، برايم ماند. از پاهايم جدا نمي‌شود. در اين زمستان‌هاي طويل و سرد كه ساده‌گي دوستي از شهر پر كشيده و قدم به هم‌قدمي رفيقي گرم نمي‌شود. بهتر است بنشيني و بنشينم و صبر پيش گيريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

گزیده‌ی کتاب: «سفر به ولایت عزرائیل»

نوشته‌ی: جلال آل‌احمد/ تاریخ تحریر: 1341/ تاريخ چاپ: اول 1363

     * «...خوب، چرا اين بشردوستان اين‌طور به دست‌وپا افتاده‌اند؟ چرا يك‌مرتبه اين‌جوري هم‌بسته‌گي عمومي با اسراييل تظاهر كرد؟ جواب ساده است. بيست سال است كه يك مشت زورگو به كمك سرمايه‌هاي بين‌المللي و به بركت سازمان‌هاي تروريستي صهيون و «هاگانا»، خاك فلسطين را اشغال كرده‌اند و يك ميليون ساكنان آن را بيرون ريخته‌اند. بيست سال است كه مرتب ذره‌ذره از خاك اعراب را تصرف مي‌كنند. بيست سال است كه سازمان ملل از آن‌ها مي‌خواهد كه آواره‌گان فلسطين را بگذارد به وطن‌شان برگردند و آن‌ها با گردن‌كلفتي رد مي‌كنند. در اين مدت، درست يازده مرتبه ازطرف سازمان ملل محكوم به تجاوز شده‌اند. و سه مرتبه عملاً به خاك هم‌سايه‌گان تجاوز كرده‌اند و هيچ‌وقت اعراب مقيم فلسطين را اسراييلي قبول نداشته‌اند. به‌دليل اين است كه حالا بشردوستان غربي چنين يك‌مرتبه چون تني واحد براي دفاع از آن‌ها قيام كرده‌اند. رفتاري را كه دي‌روز نازي‌ها با يهود كردند را امروز يهود به كمك وجدان ناراحت اروپا و آمريكا دارد با اعراب مي‌كند.»(صص 89 و 90)

    * «بگذار حالا رمز وقايع اين مدت را به‌سرعت برايت بنويسم، چرا كه ديده‌ام سانسور با مطبوعات فارسي چه مي‌كند و مي‌دانم كه چيزي درست و حسابي در اين باب نمي‌داني. چون ديده‌ام كه مطبوعات فارسي اين مدت انگار اصلاً در تل‌آويو چاپ مي‌شده است.»(ص 92)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

دلي دريايي، دلي نترس، دلي زلال، دلي بينا، دلي نگران راه شهيدان، دلي دل‌بند ولايت داشت. دل شيرمرد جبهه‌ها، حاج‌بخشي را سلام مي‌گوييم و به پاس و سپاس آن‌همه شور و شيريني كه به‌ جان‌مان ريخت، زخم فقدانش را با آهي و الحمدي و سوره‌اي مرهم مي‌نهيم. مردي كه جان خويشتن را بر سر دست داشت؛ رتبه‌ي منيع ولايت را به حضور دريافته بود؛ در تعظيم امر مولا، راسخ قدم برمي‌داشت؛ حب وطن مرام و سلوكش بود؛ و در جگرآوري و سلحشوري، به جاي‌گاه اسطوره‌گي رسيد. او بود كه با حضورش در يمين و يسار جبهه‌ها، بسيجيان پشت خاك‌ريزها را روحيه مي‌بخشيد و دشمن را مقهور و مضطرب مي‌ساخت. او جوان‌مرد ممتاز رجزخواني بود و آيه‌هاي پيروزي را تلاوت مي‌كرد. او در عرفات عاشقان، عطر جاودان كربلا را پراكنده مي‌ساخت و در هم‌آوازي با او، مي‌شنيديم كه نداي‌مان در چپ و راست مي‌پيچد و تا آسمان بالا مي‌رفت؛ تا آن‌جا كه شهيدان نيز طنين «حزب‌الله» را «ماشاءالله، ماشاءالله، ماشاءالله» مي‌گفتند.

شهيدان همه با هم‌اند و ما با هم بي‌همه‌ايم. تنهاييم. به‌غايت تنها. تن‌هاي تنها... اما ما در ميدان‌ها، عشقي مشترك را سر مي‌دهيم. در ميدان آزادي، انقلاب، التحرير، لؤلؤ و... شيفته‌گان عدالت و آزادي، فردايي بهتر از هميشه را زبان به زبان نقل مي‌كنند.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

راستي، چه كاري كردي آن شب كه گفتي مي‌خواهم پيش تو بمانم؛ و چه كاري كردم من كه قبول كردم كه بماني. چه خوب شد مش‌رجب در كلبه‌ي كنار كافه‌ي فيروز، بود. چه خوب‌تر كه كيسه‌خواب و ژاكت و كنسرو و نان هم داشت براي تو. مادرم هميشه به من مي‌گفت: «پسرم! وقتي در راه خير قدم مي‌زني، فرشته‌گان جلوي پاي تو را جارو مي‌كشند...». بالا كشيده و نكشيده، غروب آمد. از لابه‌لاي علف‌هاي رقصان در باد، صدايي به گوش مي‌رسيد. وزوز باد بود كه از سمت وزوا مي‌خزيد و چرخ مي‌خورد و در بند شكسته‌ي گلاب‌دره مي‌پيچيد و تاب مي‌خورد و محو مي‌شد در غبار شهر. بوته‌هاي ختمي زود مي‌خوابند. تمشك‌ها بيش‌تر بيدار مي‌مانند. با گرماي آتش، به زبان آمدي و از شكسته‌گي‌هاي دل گفتي؛ و خاطراتي دل‌شكن. مي‌گفتي از پرواز بي‌هواي مادر؛ مي‌گفتي از هجرت غريبانه‌ي پدر.‌ از هجوم نفس‌گير تنهايي و دست‌هايي كه گناه تعارف مي‌كنند. از بن‌بست و بي‌هوده‌گي هم كمي گفتي. و بعد، صحبت از بند زدن بر چيني نازك دل پيش آمد. نادعلي خوانديم و سفره‌ي كرامت گشوده شد. سوال مي‌كردي و كوه و صخره و گل‌سنگ‌ها، زودتر از من جواب تو را مي‌دادنند. به گريه افتادي. بعد خنديدي. رو به آسمان، باخدا، به خدا چيزي گفتي. نفسي عميق، تبسم و بعد سيگار و تخمه و چاي. حافظ هم روي خوش نشان‌مان ‌داد. مهتاب، يال پشتي اسپيدكمر را گرفته بود و آرام آرام مي‌رفت. بوي باران هم چندبار پيچيد. چند قطره‌ي ريز هم چكيد. سبوح قدوس، رب الملايكه و الروح... سپيده چه زود سر زد. گفتي احساس مي‌كنم در خوارزم هستم و قرن، قرن هفتم و هشتم است. حافظ خواندم: حافظ چو ترك غمزه‌ي تركان نمي‌كني؛ داني كجاست جاي تو؟ خوارزم يا خجند. حرف‌هاي‌مان از جنس حكمت و شعر شده بود. بعد از نماز صبح، شب رفت و روز آمد. سكوت سرشاري دورتادورمان را انباشت. قيلوله‌يي شيرين قسمت شد. يك ساعت. دو ساعت. انگار يك‌سال خواب بودم. با بازي خورشيد كه از پشت برگ‌هاي رقصان سرك مي‌كشيد و چشمك مي‌زد و قايم مي‌شد، بيدار شدم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

سيد محمود گلاب‌دره‌يي، سر پيري، در اين هفته‌هاي سرد و سوز و سرما، سخت بيمار است و تنهاي تنهاست. نويسنده‌ي كتاب‌هاي جاودانه‌ي آهوي كوهي، پرستو، باديه، دال، صحراي سرد، پر كاه، لحظه‌هاي انقلاب، سرنوشت بچه‌ي شمرون، چلچله‌ها و... در سن هفتاد و دو ساله‌گي، بي‌يار، بي‌ياور، بي‌غم‌‌خوار به من و داش‌مجيد مي‌گفت: «نمي‌دونم چرا پسرم پيمان چار ماهه باهام تماس نگرفته. پيمان هر پنج‌شنبه از سوئد زنگ مي‌زد و احوالم رو جويا مي‌شد. آه..»

به ياد روزهايي افتادم كه با هم به كوه مي‌رفتيم و قوانين كوه‌نوردي را مي‌گفت و مي‌گفت برو كتاب چلچله‌ها، صفحه‌ي 21 و 22 و 23 را خوب بخوان. بخوان: «...اولين قانون كوه‌نوردي، رو به كوه كردنه؛ دوميش، يه‌ور يه‌وري رفتنه؛ سوميش، چپ چپكي، مث خرچنگ، بالا و پايين كشيدنه؛ چارميش، به پهلو سَرِ يال دراز كشيدنه؛ پنجميش، پونه تو كتري انداختنه؛ ششميش، آب روي آتيش ريختنه؛ هفتميش، به آب را گِل نكنيد عمل كردنه؛ هشتميش، شبا به ستاره‌ها و راه شيري چشم دوختنه؛ نهميش، به شُرشُر آب آب‌شار و به زمزمه‌ي آب چشمه گوش دادنه؛ دهميش، تنه‌ي درخت و سينه‌كش سنگارو بغل كرده و با برگا و با ريگا و شنا و بلبلا و سهره‌ها و گل‌پرا حرف زدنه...»

به دعا مدد کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

در آب‌راهه‌هاي پيچ‌درپيچ هور، قايقي بر روي آب‌هاي ساكت و مرموز تاب مي‌خورد و به پيش مي‌رفت. ماه در سلخ بود و نبود. بعد از نماز مغرب، گفتي: «آرزو مي‌كنم آخرين غروب زندگي‌ام باشد...» حالا كنار من در قايقي به سمت سرنوشتي نامعلوم. منورها آسمان را خراش مي‌دادند. آب‌راهه به سه‌راهي مي‌رسيد، به دوراهي، به دريا پهلو مي‌زد، دوباره راهي به‌سوي بي‌نهايت مي‌گشود. فانوسي در دل‌مان روشن بود كه نور از خورشيد جماران مي‌گرفت. لب‌ها به صلواتي بي‌صدا مي‌جنبيد. صداي رگ‌باري مشوش از يمين و يسار شنيده مي‌شد. نواي نوحه‌اي از نقطه‌اي دوردست... سايه‌هايي در لابه‌لاي ني‌زارها به چشم مي‌آمد، بي‌حركت، بي‌صدا، بي‌جان. به نقطه‌ي رهايي رسيده بوديم و آخرين نگاهت به صورتم پاشيد. آرام گفتي: «من يانماسام، سن يانماسان؛ كيملر يانار بو اودلار...» [«اگر من نسوزم، تو نسوزي؛ چه كساني به اين آتش‌ها خواهند سوخت...»] تو از عشقي ازلي، از فراق شهيدان مي‌سوختي و فرمان آتش رسيد. چيزي به فجر نمانده بود كه ظهر شد. ظهر عاشوراي شصت و يك هجري قمري... و تو در صفي از مردان بي‌سر، سر به‌سوي زندگاني جاويد داشتي...  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  |