کاش تمام کوچهها به خانهی دلباز تو ختم میشد... و روز، روز پنجشنبهی دیدار بود. همان کنج خلوت و کاویدن کولهبار ساعتهای فاصله و فاصله و فاصله... میگفتی از خاطرات روزهای دور و اخیر، قصهها و غصهها، آدمهای شیرینبیان و گوشتتلخ، صداقتها و بلاهتهای گاهوبیگاه آدمها، اختلاف بیپایان افراد قوم و خویش، خواستهی دل و جان. آن... صدای اذان از آنسوی پنجره و مأذن به اینسوی پنجره میخزید و روح را به حمام پاکی میخواند... گوشم که زنگ میزند، میگویم: «دست از سر خیال و خاطرم بردار...» و بعد بدون مکث میگویم: «مگر ارادهیی در این کار هست؟»
هنوز و همیشه و هماره در یادی. چشم بدت دور، غمت کم، بختت سپید و بیدار، روز و ساعتت سعد، ماهت قرص، قرارگاه دلت مشهدالرضا(ع)...
