برف میآمد. با مجید انگوپا که نام بزرگش، اسم گلی زیباست، رفته بودیم خدمت آقاموسا. برای حجامت. زمست بود و روستای گلابدرهی تجریش، از برف سفیدپوش شده بود. ماشین، سربالایی امامزاده قاسم کم آورد. درجا زد و سرید و بالا نرفت. مجید صحنه را خوب اداره کرد. پیکان چیده شد بغلکار خیابان، بیخ نرده. با پای پیاده، پیاده با مجید در کوچهباغ و پلههای سیمانی و سرپایینی و سربالایی مسجد تپه آبک. رامین آقامهدی، آقا درست میگفت که آقاموسا هربار یکجا و هربار یکجای دیگر، بهحضور میپذیرد. تکیهی امامزاده قاسم. تکیهی جمارون. کاشونک. ولنجک. وزوا. کافه فیروز. حصار بوعلی. ظهیرالدوله. لب بند گلابدره. مقربین بهدرگاه و بارگاه و بالکن بارگاه. آه. تمام تهران زیر بالکن و روبهروی بالکن که حس میکنی بال داری و میخواهی بال بزنی بری بالا. آقاموسا هربار یکجا، بهحضور میپذیرد.
توی برف با داشمجید میرفتیم، موبایل کشیدیم گفیم آقا رسیدیم. آقاموسا گفت پلهها را بگیرید بیایید بالا برسید به مسجد و روبهروش آشپزخونهی مسجد، من با بساط حجامت اینجا منتظر شما هستم.
دوسه دقیقه به اذان بود و اذان بود، با آقامجید انگوپا که نام گلیست کمیاب و یک رفیق ناب، باهم زیر بارش برف، کف زمین برف، روی شیشهها برف، روی سبد سبز و پر از سبزی دختر سبزیفروش برف، برف، برف، با آقامجید به یاد و خاطرهی کوههای بازیدراز، مهران. مرز ایران و عراق. آق. ساقی سیمینساق. کوچه باغ خاطره.
جلوی درگاه مسجد، آقاموسا بهحضور پذیرفت. بههم که رسیدیم، دست دادیم، حیعلیخیرالعمل اذان بلند بود. سه نفری باوضو باجماعت رفتیم برای نماز. صفای همهی رفقا. فرهادا. عباسا. شفیعا. سیروسا. آقامحمدا. صفای رفقا، بهنیابت از رفقا 1ساعتی، 2ساعتی، 3ساعتی، بهرفاقت و بهعبادت و بهحجامت باهمه بودیم.
بهیاد بم هم بودیم. با آقاموسا بچهی جنگ، مرد بسیجی بیادعای جنگ، جانباز بیریای جنگ، فقیر ظاهری جنگ، غنی باطنی جنگ، عشق خالص کربلایی جنگ، دریادل دفاع ایران مقدس. الحمدی مداوم برلب. آیینهای مدام روبهروی آب، آرزوی خیروخوبی برای همه.