|
پیش از واپسین پاک نویس
|
تو سری را به شانه ام بگذار
مطلعی بر ترانه ام بگذار
یک بغل شعر با خود آوردم
ساحلی بر کرانه ام بگذار
با پرستو بهار می آید
قدمی هم به خانه ام بگذار
با تو از مرگ هم نمی ترسم
لحظه ای جاودانه ام بگذار
بی تو سرما به سفره می آید
آتشی بر زبانه ام بگذار
آفتاب و طلوع و پنجره را
سقف این آسمانه ام بگذار
بی تو عاشق شدن چه بی معناست
دفترم را فسانه ام بگذار
آشنا کن مرا به شیوه ی مرگ
فارغ از این زمانه ام بگذار
تنهای تنها نیستم
من با تو هستم
می سوزم اما تا رسیدن
با تو هستم
زیبای هر چه آینه!
آغاز لبخند!
شبگیر کن
خرداد و بهمن با تو هستم
" بی رخت و بختم "
- روزی این را باد می گفت-
چشم انتظار پرگشودن
با تو هستم
در کشتگاهان سیاووشان آتش
صبح جراحت
ای تهمتن با تو هستم
گفتی
"غزل با زخم هامان کینه دارد"
تا قصه ای از خون نوشتن
با تو هستم
خوش مشربی
با ما بگو طرز تبسم
فردای پیراهن دریدن
با تو هستم
"ما یوسف خود نمی فروشیم "