تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
پیش از واپسین پاک نویس

 یکی دو نفر، تو همین یکی دو روز پیش، گفتن: دیگه این پا مثل اولش نمی‌شه. یکی دو نفری که یکی دو سه چاهار بار دستاشون و پاهاشون و کتفاشون و کولاشون و دولا دولا شدن و شکستن و جوش خوردن رو دیدن. حاجی هم گفت هرچی بشکنه دیگه مثل اولش نمی‌شه. مگه نشنیدی دلی که شکسته دیگه مثل اولش نشکسته نمی‌شه. آخ، مگه می‌شه ایلیا، که این پایی که رفته و رسیده به نجف اشرف و حجره‌ی گوشه‌ی سمت راست، به طرف قبله رسیده و رسیده به خدمت و عبادت و زیارت ایوان نجف اشرف، قبلش به دوکوهه و دزفول و خرمشهر و بعدش به شهر صفورا و لبالب از ایلیا و شبیر و صدای بال بالای گنجیشکای کوچه‌ها و خیابونی که دو طرفش دوتا حرم هست که هست، بین دو حرم، بین الحرمین، عشق عالمین، صبح سحر و نرسیده و رسیده به سپیده، پر می‌شه از گنجیشکای شلوغ و شاد و شنگولی که فقط بال می‌زنن و بال می‌زنن و جیک جیک می‌کنن. حالا این پا، ایلیا، مگه می‌تونه دیگه نتونه حتا تا دره‌ی تمشک بره و برگرده اوسون و فونتامارا و گذر آقامهدی و پای بالای تله‌سی و پای پایین پای تله‌سی و مجسمه‌ی دربند. مگه من و تو و ایلیا و صفورا، شبای قدر با هم و پیش هم نبودیم که یکی یارب می‌گفت و یکی یارب می‌شنید و یه غزل و مغازله و تغزلی راه افتاد که خود حضرت حافظ شیرازی هم از حال ما حال کرد و حال داد و همه و من و تو و ایلیا و آیینه و صفورا حال کردیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  | 

در انتهای شب اگر نباشی، صبحی در کار نیست. و اگر باشد، برزخی و لب‌پریده و بی‌صفاست، ایلیا. سحر و سپیده و صبح و ساحلی برای رسیدن و رهایی از ظلمت تنهایی نیست. بیچاره دلی...، دل من که می‌زند به در و پیکر، پرپر، شعله‌ای کبود روی خاک و آتشی نیمه‌جان زیر خاکستر.

اما لب پنجره‌ی بسته و شکسته‌ی امامزاده حسین رضای جنوب، پروانه‌ی آبی رنگی بال زد و چرخید و به الهام گفت: تا روزی که امید در سینه داری، دست‌هایت دچار سرمای تردید و تنهایی نخواهد شد. تا دلت را به کوبه‌ی نقره‌ای رنگ خانه‌ی دوست بسته‌ای و چفت کرده‌ای، همای عاشقی گرد سر و شانه‌ات می‌گردد..

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  |