|
پیش از واپسین پاک نویس
|
با يك نگاه جوان شدن و با غباري از جنس كينه، زمينگير و پير شدن. ساعت براي با تو بودن، دير شدن. جور ديگري شدن. با ديگري... سرنوشت نوشته شدهي دلي زلال و كودكوار كه از پشت چشم راز خود را بازميگويد، همين است. رسم رفاقت در كوچههاي بنبست شهر جداييها، به فراموشي و خاموشي ميگرايد. كاري نداري؟ نه! حرفي نداري؟ نه! واسه فردا حساب نكن. واسه هيچ روزي حساب نكن. نه! ولي صبر كن. حرفي مانده كه تهماندهي عهديست در كتيبهي نور. عهدي كه شاهد آن تنها و تنها خداي تنها بود. در شبي كه آيههاي باران در شرف نزول بود.. حرفي از خير و خوبي. دست دادن دو دوست با دستي به دستي كه ميخواستند تا پايان سرنوشت خاك، تا بودني بيمنتها، تا بازگشت به خدا، با هم دوست بمانند. فقط كمي صبر كن.
غبار غربي به تهران رسيد و علي به كپسول اكسيژن وصل شد. بهياد روزهايي افتاده بود كه بمبهاي شيميايي بر سر خرمشهر ميباريد. 3تا، 3تا. 6تا، 6تا. بمبهايي كه به آنها «اژدها» لقب داده بودند. بهياد روزهايي كه علي، سرتيم پدافند شيميايي بود و با 4 نفر ديگر در خانهاي مخروبه، در جوار قبرستان خرمشهر به انتظار نشسته بودند تا كسي آنسوي بيسيم، به علي و آن 4نفر بگويد: «حامد! حامد! حامد! همت؛ حامدجان، در سهراهي مرگ ميهمانيست. به آنجا برويد..» و ميهماني، همان جشن تاول بود و دفع اژدهايي كه از دهانش بهجاي آتش، گاز اعصاب و خون و خردل بيرون ميزد. گازي كه به هر جانداري ميرسيد او را ميسوزاند و خشك و پير ميكرد. و ميهماني يكروز سهراهي مرگ بود. و ميهماني يكروز حاشيهي رود غمگين بهمنشير بود... و ميهماني آنروز، ساختمانهاي ناتمام دژ بود، مالامال از جواناني كه از چارسوي ايران به دفع دشمن و دشمني آمده بودند، به بسط دوستي و صلح.
امروز علي با كپسول اكسيژن در شهري قدم ميزند كه غبار غربي آنرا پوشانده است. او با دوستاني پر كشيده به آسمان نجوا ميكند: «دستي به امداد دراز كنيد. لبخندي از جنس اطلسي روانه كنيد. شما را بهجان دوستي، نگاه خود را از شهر مگيريد. منصورجان! شهرام عزيز! صفاي باصفا! شهيدان شاهد شهر...