|
پیش از واپسین پاک نویس
|
ميمانم تا بهار از پسِ پشت پاييز و زمستان بيايد. و هركسي هرگلي را كه دلش خواست در باغچهي دلش بجويد و ببويد و به آنكه دلش ميخواهد نثار كند. بهاري بيايد كه در آن، كسي به گل و به دل و به روياي كسي بد نگويد و راه را بيراه نداند و لبخند كسي را نفرين نگويد.
بهاري كه در روزهاي زلال آن، آشنايي را بر غربت غنيمت بدانيم؛ دوستي را بر رفاقت و آشنايي و غربت ترجيح دهيم. «خداي عزوجل جمله را بيامرزاد.» آمين، بيامرزاد.
ميگفت كه ميگويند: وقتي صداي ناب اذان را ميشنوي، همراه با موذن، اذان را زمزمه كن؛ تا در هنگام مرگ لال از دنيا نروي.
گفتم شنيده بودم كه ميگويند: لال و بيايمان از دنيا نروي، صلوات... اما بهراستي، آخرين جملههاي من و تو چه خواهد بود.
گفت: اگر لال نمانم، پيش از آنكه به وادي خاموشان سفر كنم و منزل گزينم، از اميدواري بيكراني خواهم گفت كه به بخشندگي و رحمت خدا داشتهام؛ از دوست داشتن خدا و دوست داشتن دوستان خدا خواهم گفت؛ از غروبي خواهم گفت كه تسبيح نام رفيق اعلي لبهايم را ميبوسيد و جانم چنانچون غنچهاي شاداب، سرشار از شبنم خلوص بود؛ و از شب قدري خواهم گفت كه خدا كمي نزديكتر از يكقدمي «بود» و آنجا بود كه دانستم از او فقط او را بايد خواست... اگر زبانم بند نيايد، ي
يك كلام خواهم گفت: علي را دوست دارم.
بارالها، به دستهاي خسته و خالي از خوشههاي مهربانيمان، به لطف بنگر. به دلهاي پركينه و پرخشم مردمان شهرم نگاه كن؛ به پيشاني پرچين و پرآژنگ ما نظر كن و به حق مولاعلي، در ماه شهادت علي؛ به حق قرآن، در بهار قرآن، بنبستها را بگشاي و كوچهها و خيابانها و جادههاي پيش رويمان را به سايهسار ولايت رهسپار ساز.
گفت: ديگه زنگ نميزنم. تا خودتو پيدا كني و سراغي از ياري بگيري و باغي كه در روزهاي دلواپسي، آرامش آبي كاشياي حرم رو برات تداعي ميكرد. روزي كه به دلت «يا علي مدد» بگي و از دلت «شاه علي مدد» بشنوي و بگي صداي مخملي دوستم كه پناه دستام بود، كجاست. اي نسيم سحر، آهاي حافظ پشمينهپوش، نذر نگاه تو، به وفاي تو...