تبليغاتX
علی اکبر عباسیان
پیش از واپسین پاک نویس

شبي از شب‌هاي شريف ماه مبارك مهرباني‌هاست. خوابي نرم و نازك به چشم‌هايم مي‌آيد ولي دلم راضي به خواب نمي‌شود و نيست. دلم به زبانم مي‌گويد: «با ايلياي عزيز كمي نجوا كن؛ از روزهايي بگو كه صبح را با اميد نگاهش بيدار مي‌شدي و از شام‌هاي سلام و احوال دل را گفتن و بدرودي در آستانه‌ي درگاه. دلم به دستم فرمان مي‌دهد بنويس: از باغ‌هايي نيشابوري با آسماني فيروزه‌اي كه در قنوت براي دوست‌هايت آرزو كردي؛ از پنجره‌هايي كه همه‌گي رو به‌سوي لب‌خند رضايت مولا گشوده مي‌شوند؛ از بهاري بي‌زمستان كه در عصري از آن، دفترمان را در زير باران باز كنيم و خطوط مقرمط عشق در دفتر و دل و دست‌مان جاري شود. بگو نام نامي حضرت دوست را تا فرشته‌گان به هواداري بيايند و راهي را بنمايند كه ما را مي‌برد به مسجدالحرام؛ آن‌جا ذره‌اي نيست كه نگويد: ياعزيز...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت   توسط علی اکبر عباسیان  |