من مات من العشق فقد مات شهيد
آره آقا! یه چیزی دل فریدون رو برده بود. فریدونی که برا خودش یلی بود و خودشو رهاتر از باد می دونس. حالا پاگیر عشق شده بود. غزل به غزل حافظ رو با گریه می خوند. شبا، ستاره به ستاره پرسه می زد، تا دوای دردش رو پیدا کنه. همیشه تو نامه هاش دریا رو وسط دوتا پرانتز می نوشت. می گفت: برا اینه که دریا لب پر نزنه، پر نزنه، دنيا رو آب نبره، چشمامو خواب نبره. اون دوتا كمونه ي كوچيك، پرانتز نيس، دستاي منه، رفيق من! عشقي!
حالا با داغ (دريا) اومده و رسيده شلمچه ي وسط دهه ي شصت. صحرايي كه اون سالا توش عشق مي باريد. شلمچه ي غوغا، شلمچه ي پرده هاي آبي بهشتي، پر از ميوه هاي رسيده ي برگزيده ي خوشمزه. فريدون مطلع الفجرش رسيده بود. وقت سحر، بين شب و روز، چي مي خواس بشه؟ آره آقا! شهيد بشه...