تبليغاتX
علی اکبر عباسیان - با مهر و مهران

   

    از ارتفاعات قلاویزان تا مهران، سواره و پیاده و ساکت می رفتند. برای آزادی شهر. در سپیده ی روزی از تیرماه شصت و پنج. رمز لحظه های سرور، "یا اباالفضل مرا درک کن" بود. ادرکنی بود و باغ های تپه های غلامی مهران در تابستان ولرم و نرمی که چون پرنیان صبح شهادت بود. شاخه های سبز و شاد درخت های مسیر، به گیسوان بوسه خواه فرشته ها می مانست. از آسمان نوری آبی رنگ به زمین می ریخت. آبی مایل به سرخابی، مایل به سبزینه های زندگی پس از مرگ که بر خلاف عادت، بر روی خاک رسته بودند..

    ناگهان نوری فاصله ی زمین و آسمان را محو می کرد و باغی را نشان می داد که دامنه هایش تا رضوان گسترش یافته بود. جماعتی باعشق به گرد حوضی شمسه ای شکل حلقه زده بودند. جمعی دست در گردن دوست، دست در شاخه ی سیب، دست و رو شسته در طراوت شبنم اطلسی های باغ های تپه های غلامی مهران که حالا چسبیده به باغ رضوان بود به حرف و حدیث و لبخند مشغول بودند. اگر یک کوچه باغ هم فاصله بود تا رضوان، همان خاکریز پرنیان پوش پر از پیاله های لبالب بود، با جویی که انگار از مشک آب کنار علقمه جاری می شد و می آمد..

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت توسط علی اکبر عباسیان |