پرده ی دلواپس را کنار می زنی و از پنجره ی خسته و بسته، به باغچه ی خشک روبرو نگاه می کنی. اگر زنده باشد، باز می گردد و روی صندلی می نشیند و آن گوشه ی اتاق سبز می شود و عطر گل رازقی خانه را لبریز می کند. شمع روشن و عود در عودسوز می سوزد. آنجا می نشیند سیگار می کشد و از سفرهایش می گوید. از سینه اش که ستوه شهر را تاب نمی آورد و چشم هایش که با دیدن چشمه باوضو شده است. از سخاوت درخت حکایت تازه ای دارد و لب های تشنه ام را به باران می رساند.
اگر بیاید می بیند ماهی ها نامش را در یک هجای کوچک و بامعنا، مدام تلفظ می کنند.