|
پیش از واپسین پاک نویس
|
گاهي از ته دل ميخنديد و گاهي بغضي لجوج را رها ميكرد و ميباريد. يك آن، بهياد سفري افتاد كه باهم به روستايي در آنسوي دشتهاي پاييززده و كوههاي زمستانديدهي غرب رفته بوديم. واحد شمارش شاديهايمان، كفشدوزك و بوتهي ختمي بود. آتشي كوچك در سنگچين اجاق براي ماندن و چاي نوشيدن افاقه ميكرد. قدر آشتي و آشنايي و هواي آيينهي هم را داشتن را خوب ميدانستيم. شب كه شد ساعتي به ستارهشماري گذشت و ساعتي به نقل خاطرهي پاك پلاكي كه در حوض وسط دوكوهه فرو رفت و گم شد و پيدا نشد كه نشد. از كرم شبتاب ميگفت كه در غياب ماه، ماه محزوني را ميماند، از آسمان به لاي بوتهها هجرت كرده و نوري نازك و نرم و نجيب ميپاشد...
ياد آنشب كه اقاقيا مرهم هفتههاي تنهايي شده بود و شقايق باغ كه با داغ زاده بود، به سرسلامتي داغ آمده بود، افتاد و در سجدهي شكر، الحمدي گفت و دو دست را به آسمان رساند و به صورت ماليد.