|
پیش از واپسین پاک نویس
|
ميمانم تا بهار از پسِ پشت پاييز و زمستان بيايد. و هركسي هرگلي را كه دلش خواست در باغچهي دلش بجويد و ببويد و به آنكه دلش ميخواهد نثار كند. بهاري بيايد كه در آن، كسي به گل و به دل و به روياي كسي بد نگويد و راه را بيراه نداند و لبخند كسي را نفرين نگويد.
بهاري كه در روزهاي زلال آن، آشنايي را بر غربت غنيمت بدانيم؛ دوستي را بر رفاقت و آشنايي و غربت ترجيح دهيم. «خداي عزوجل جمله را بيامرزاد.» آمين، بيامرزاد.