<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>علی اکبر عباسیان</title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/</link>
<description>پیش از واپسین پاک نویس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 10:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-334.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;كربلا، مصافي‌ست مستمر ميان حق و باطل... و امروز با شال مشكي محرم، مهياي دفاع از خط خونين خميني شدن و پيوستن به ياراني شهيد، زنده و جاويد كه «امامزادگان عشق» شدند، دور نيست. دور نيست كه روزهاي دندان بر جگر صبر فشردن پايان پذيرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همراه با غدير تا امروز آمده‌ايم، با ولايت، تا صبح شهادت راه مي‌سپاريم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 10:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=334</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-334.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-333.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فانوس آسمان از پشت قله‌ي دماوند سر زده بود كه تو از جاده آمدي. دستي به خاك سرد كشيدم؛ سراسر غربت آدمي‌زاد را فرياد مي‌كشيد. لب‌خندها نيز بوي تنهايي دارند. روستاي فطرت ما زير غبار خشك‌سالي‌ها، متروك مانده است. چه‌قدر فردا براي آمدنش اين‌پا و آن‌پا مي‌كند. چه‌قدر انسان به آمدن مردي از جنس ابوتراب تشنه است. چه‌قدر گفتن نام تو شيرين است، يا ايليا، ياعلي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 16:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=333</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-333.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-332.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از كوچه و خيابان‌هاي سرسام‌آور شهر گريختيم و در دوردست‌ها، در دنج دره‌ي گلاب‌دره، روبه‌روي كوهي نيمي خاك و نيمي صخره و سنگ، نشستيم. اجاقي كوچك و خاموش را به گرمي و شعله‌هاي رنگ‌وارنگ مبدل ساختيم و دست‌ها را سقف شراره‌هاي مهرباني كرديم. از روزهاي بي‌هم بودن و از آب كردن يخ‌هاي كدورت از زمين و زمان گفتيم. از روزهاي روزه و سحرهاي ربنا و شب‌هاي قدر و بيا تا قدر هم‌ديگر بدانيم سروديم؛ از شادابي چشم‌هامان در انتظار روز باراني ديدار... و سلامي كه در دست‌گاه شور و لحن دوست داشتن ادا شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 16:42:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=332</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-332.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-331.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نيامده در قاب، چون بطي روي سفره‌ي آب رفتي. بخواب؛ تا بيداري صداي خروسان قريه‌هاي بي‌غبار؛ تا طلوع خورشيد خوب پس‌فردا؛ تا فرداروز ديدار، سلام موعود، اسپند و عود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 11:49:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=331</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-331.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-330.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مفاتيح‌الباغ‌هاي شهريوري در دست‌هاي توست. حالا كه با آباني، گل‌داني، باراني به تيمار زخم آمده‌اي، قصه‌ي نانوشته‌ي يارانم را بشنو. مردان كاروان زخم بي‌به‌بود و لب‌خندي چاك چاك. 20سال خفته در خاك بيابان ده‌لران. بي‌مزار. همان كه تشنگي بوته را مي‌داند و باران را به ذهن ابرهاي مجاور الهام مي‌كند. شهيد جاويدالاثر حيدرعلي زالي‌مقدم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 07:38:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=330</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-330.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-329.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دو روزی می­شد که بوی باران از دوردست می­آمد و قطره­ای در ناودان نمی­چرخید و نمی­خواند. امروز، باز باران شد؛ باز با ترانه­ای در سر؛ حال­و­هوای قدم زدن با دوستی که لبالب از عطر باران، سودای کودکانه­ی باران، که با نوای باران شوقی را با ناز و نیاز، پرواز می­دهد و دقایقی پس از باران به موسیقی تسبیح در دلش گوش می­دهد و... لب­خندهایی پاک را قاب می­زند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دستی گشوده آمد و پایی پس کشیده شد و دوستی قدیمی و یکتا، پای کار باران آبانی نماند. لعنت خدا بر شیطانی که مردم را به خشم راغب می­گرداند؛ و ناشکیبایی؛ و ناسپاسی؛ و اندوهی نابرازنده­ی پریان دریایی. این شد که تنهای تنها در زیر باران، پاییز را قدم زدم. صورت احساسم خبر از خشکیدن خاطره­ای خیس و تلخ می­داد، از تبرکی دریغ شده، از بی­حاصلی دستانم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در روزهای بارانی شیشه­های پنجره­ی دلم بی­غبارتر و تر و تازه می­شوند و الهام از هر گوشه و از هر تماشایی، بی­بهانه به دلم می­بارد. بیا به باران برگردیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 09:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=329</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-329.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-328.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شبي از شب‌هاي شريف ماه مبارك مهرباني‌هاست. خوابي نرم و نازك به چشم‌هايم مي‌آيد ولي دلم راضي به خواب نمي‌شود و نيست. دلم به زبانم مي‌گويد: «با ايلياي عزيز كمي نجوا كن؛ از روزهايي بگو كه صبح را با اميد نگاهش بيدار مي‌شدي و از شام‌هاي سلام و احوال دل را گفتن و بدرودي در آستانه‌ي درگاه. دلم به دستم فرمان مي‌دهد بنويس: از باغ‌هايي نيشابوري با آسماني فيروزه‌اي كه در قنوت براي دوست‌هايت آرزو كردي؛ از پنجره‌هايي كه همه‌گي رو به‌سوي لب‌خند رضايت مولا گشوده مي‌شوند؛ از بهاري بي‌زمستان كه در عصري از آن، دفترمان را در زير باران باز كنيم و خطوط مقرمط عشق در دفتر و دل و دست‌مان جاري شود. بگو نام نامي حضرت دوست را تا فرشته‌گان به هواداري بيايند و راهي را بنمايند كه ما را مي‌برد به مسجدالحرام؛ آن‌جا ذره‌اي نيست كه نگويد: ياعزيز...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 18:56:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=328</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-328.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-327.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي‌مانم تا بهار از پسِ پشت پاييز و زمستان بيايد. و هركسي هرگلي را كه دلش خواست در باغچه‌ي دلش بجويد و ببويد و به آن‌كه دلش مي‌خواهد نثار كند. بهاري بيايد كه در آن، كسي به گل و  به دل و به روياي كسي بد نگويد و راه را بي‌راه نداند و لب‌خند كسي را نفرين نگويد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بهاري كه در روزهاي زلال آن، آشنايي را بر غربت غنيمت بدانيم؛ دوستي را بر رفاقت و آشنايي و غربت ترجيح دهيم. «خداي عزوجل جمله را بيامرزاد.» آمين، بيامرزاد.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 10:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=327</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-327.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-326.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي‌گفت كه مي‌گويند: وقتي صداي ناب اذان را مي‌شنوي، همراه با موذن، اذان را زمزمه كن؛ تا در هنگام مرگ لال از دنيا نروي. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم شنيده بودم كه مي‌گويند: لال و بي‌ايمان از دنيا نروي، صلوات... اما به‌راستي، آخرين جمله‌هاي من و تو چه خواهد بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت: اگر لال نمانم، پيش از آن‌كه به وادي خاموشان سفر كنم و منزل گزينم، از اميدواري بي‌كراني خواهم گفت كه به بخشندگي و رحمت خدا داشته‌ام؛ از دوست داشتن خدا و دوست داشتن دوستان خدا خواهم گفت؛ از غروبي خواهم گفت كه تسبيح نام رفيق اعلي لب‌هايم را مي‌بوسيد و جانم چنان‌چون غنچه‌اي شاداب، سرشار از شبنم خلوص بود؛ و از شب قدري خواهم گفت كه خدا كمي نزديك‌تر از يك‌قدمي «بود» و آن‌جا بود كه دانستم از او فقط او را بايد خواست... اگر زبانم بند نيايد، ي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;يك كلام خواهم گفت: علي را دوست دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 08:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=326</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-326.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbasian61.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بارالها، به دست‌هاي خسته و خالي از خوشه‌هاي مهرباني‌مان، به لطف بنگر. به دل‌هاي پركينه و پرخشم مردمان شهرم نگاه كن؛ به پيشاني پرچين و پرآژنگ ما نظر كن و به حق مولاعلي، در ماه شهادت علي؛ به حق قرآن، در بهار قرآن، بن‌بست‌ها را بگشاي و كوچه‌ها و خيابان‌ها و جاده‌هاي پيش روي‌مان را به سايه‌سار ولايت  ره‌سپار ساز.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 13:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbasian61&amp;postid=325</comments>
<dc:creator>abbasian61</dc:creator>
<guid>http://abbasian61.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
