سال گذشته، ده، دوازده روزی مانده بود به اربعین که به عراق رفتیم و در موکب علی بن موسی الرضا(ع) به خدمت زوار مشغول شدیم. زائران از شهر نجف به‌سوی کربلا راهی بودند و موکب‌های کنار جاده، وظیفه‌ی اسکان و پذیرایی ایشان را به‌عهده داشتند.

   یکی از بخش‌های موکب ما، ایستگاه صلواتی بود که هفت نفر خادم داشت و چای ایرانی و آب معدنی و کلوچه و خرما و خوراکی‌هایی از این‌دست توزیع می‌کردیم. جمعیت زوار به برکت نام و مرام امام حسین(ع) روزبه‌روز بیش‌تر می‌شد.

   در میان خادمان موکب ما، عکاسی چابک و چالاک هم بود. اوایل نامش را نمی‌دانستم. فقط می‌دیدم گاه‌گداری یک نفر بی‌هوا ما را خطاب می‌کرد: «بچه‌های صلواتی!» و ما که پیش از شنیدن این خطاب، سرمان پایین و نگاه‌مان به میز و توزیع خوراکی‌ها بود، سرمان را بالا می‌گرفتیم و به سمت صدا نگاه می‌کردیم، عکاس موکب را می‌دیدیم که عکس ما را گرفته است. این فوت‌وفن جالبی بود که عکاس بلد بود و اجرا می‌کرد تا سرهای‌مان را بالا بگیریم، به دوربین نگاه کنیم و درعین‌حال فرصتی برای ژست گرفتن و اداواطوارهای تصنعی نیابیم.

   عکاس موکب ما، اصل جنس بسیجی بود. یکی از خصلت‌های او، این بود که عکاس بود ولی هر جا لازم بود، با یک دست دوربین و با دست دیگر گوشه‌ی کاری را می‌گرفت؛ عکس می‌گرفت و جعبه‌های کلوچه را دست‌به‌دست می‌کرد، عکس می‌گرفت و سقایی می‌کرد، عکس می‌گرفت و سر لوله‌ی داربست را می‌گرفت و جابه‌جا می‌کرد، عکس می‌گرفت و هم‌نوا و هم‌راه با جمع سینه‌زنان، دَم می‌گرفت و به سینه می‌زد...

   پری‌روز شنیدم عکاس بسیجی و محبوب موکب علی بن موسی الرضا(ع)، هنرمند فرهیخته، تقی ارغوانی، در جمع مدافعان حرم حضرت زینب کبری(س)، عکس گرفته، جنگیده و شهید شده است...(+ + +

یادش گرامی و راهش پررهرو