روستای مهربان میانآباد، گلستان
میگفت: چه پاقدمی داشتی؛ تا آمدی، باران هم آمد. روستا زیر باران یکریز پاییزی، خیس خیس خیس شده بود. تمیز تمیز تمیز بود. قطرههای باران به سطح آبِ جمعشده در آبکندِ کنارهی جاده شیرجه میزنند و حلقههای موج تا دایرهی ماه شدن امتداد مییابند و اوج میگیرند و محو میشوند و آرزویی نقش میبندد از حضور گرم دوست که کاش بود و شیدایی را قسمت میکردیم، شادی را قسمت میکردیم و در لحظهی ناب شکرانه، باشی و حسرت گرم دست تو نباشد.
عاطفه شیدا شد و هوش شیوا شد و ذوق زبان گشود برای نامه نوشتن به ایلیای عزیز، رونق چشم و دل جان دوست: به نام حضرت دوست؛ سلامی به حضرت دوست؛ استان گلستان، روستای مهربان میانآباد، امامزاده عبدالله(ع)، دشت سبز و زرد و اخرایی، ابرهای سپید و سیاه و خاکستری، عالیجناب باران، موسیقی موزون بوسههای دمادم باران و شیروانیهای رنگبهرنگ، حضرت پونه، جناب نیزار، خانم پرستو، آقای سبزقبا، بوتههای کریم کنجد... و ترنم جانبخش یاد و جای سبز حضرت دوست، ایلیای عزیز.
باران نمنم میشد، بند میآمد، دوباره اَدَسَّر... باران و باز باران، باران شمالی و پاییزی... در طریقت باران رازی بود که در آن غروب پاییزی در کنار پنجرهی رو به کوه، به فاش، صریح، بیپرده گشوده شد. رازی از جنس آوازی از ملکوت، صدایی نرم از مخمل ابر، بارشی از رحمت. تو گویی در صحن عقیق مشهد بودیم. در حیاط مهگرفتهی امامزاده صالح(ع). تو گویی در دستهایمان اطلسی روییده بود. طلسم فاصلهها، تنهایی، تردید، طلسم کینه شکسته بود و تن از خاک خسته و خاک از ادراک رسته و روح به افلاک سر کشیده و سبویی از دست فرشته چشیده و در جوار یار، در ساعتی سعد، تجربهی پرواز در آسمان، تجربتی در اوج، تنها، تنها، تکوتنها، رها بودند.
باران که بند میآید، صدای روستا شنیده میشود. یک دسته سبزقبا فاصلهی زمین تا شاخههای چنار را به هم میدوزند و در میان هر کوک، با نغمهای خیس، جفت خویش را غزلی هدیه میدهد. و جفت، پَر شُسته در باران و شبنم و نمنم باران، عشوهای میفروشد. پروازی دیگر، کوکی دیگر، نغمهای دیگر و ارمغان ابرهای خاکستری، استجابت دعا برای دوست و مسافر نازنینی که چشم به راه اوست.
در حوالی روستا، مکانی است که یادگاه سیدی کریم و والاست که نام نامی ایشان اباالفضل است. علیهالسلام. بهانهی خوبی برای توسل و عشقی و حالی. هر روز میتواند روز جهانی عشق باشد. مهم این است که عاشق باشی.