نام کتاب: نظامنامهی مبانی و منابع مدیریت فرهنگی
(با تاکید بر جایگاه برنامهریزی فرهنگی در مدیریت شهری)
به اهتمام: نادر صادقیان، علیاکبر عباسیان
ناشر: سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، موسسهی نشر شهر
شابک: 9789642381968
نوبت و تاریخ چاپ: اول 1388
نام کتاب: نظامنامهی مبانی و منابع مدیریت فرهنگی
(با تاکید بر جایگاه برنامهریزی فرهنگی در مدیریت شهری)
به اهتمام: نادر صادقیان، علیاکبر عباسیان
ناشر: سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، موسسهی نشر شهر
شابک: 9789642381968
نوبت و تاریخ چاپ: اول 1388
پس از سالها، دوست روزهای دههی شصت و دانشکدهی روانشناسی علامه طباطبایی را دیدم؛ بهزاد قاسمی. بعدازظهر بود که با آقاسیدعلی به باغ عارف رفتیم و بهزاد هم خودش را رساند و جمعمان جور و پرنوروسرور شد. آتشی کوچک روشن کردم و چای و شعر و خاطره بود که نوشانوش محفل ما بود. آقاسیدعلی میگفت: کشکرکها[1] هم خوشحالاند انگاری. یادی از مادر مهربان بهزاد کردیم و آن نگاه پاک و معصومی که بارانی از عطوفت و خیرخواهی را بر سرمان میباراند... و بهزاد شعر میخواند:
«...و
مادر عشق را ترجمه میکرد
با ترنم نگاهی
که
هنگامهی خروسخوان
جلز و ولز روغن در ماهیتابهای تخممرغیرنگ
قُدقُدقُدای هر روزهی دستان بخشندهاش بود
تولدت مبارک، عشق من!»
*
قرار است فردا به سوکریز و دسداران[2] برویم. تفرجگاه است و مردم خُرمدره و گردشگران را در روزهای فراغت از کار و بار و زار و غار به خود میخواند.
زمان، با شعر و سخنهای گرم، نرم و نرمتر میگذرد و الهام، این غریزهی سخنگو، در دل طبیعت چه پُرحرفی شیرینی میکند. تنها قدم میزنم و به سمت صنوبرهای باغ عارف میروم. آقاعارف عطار حاذق شهر خُرمدره است و از دوستان مشترک و عزیز ما سهتاست. او را در شهر دیدیم و ما را به باغ میهمان کرد. خودش پایبند مغازه و تیمار مرحمجویان بود. چهارسوی باغ را بوتههای گل سرخ کاشته و انتهای باغ را چندین ردیف صنوبر و چند تبریزی. جایجای باغ هم بوتههای گلپر.
از بهزاد سراغ درختان سپیدار را میگیرم. آهی میکشد و میگوید: خیلی کم شده است. در راه برگشت به شهر نشانت میدهم.
از الهامبخشی درختهای گونهگون میگوییم و بوی دود چوبهای خشک اجاق، طعم آویشن آمیخته با چای، شعر و حکمت و روایت خاطرهی عشق و شباب و رندی، شبی جاودانه را رقم میزند.
***
1. کَشکَرَک: زاغی
2. سوکریز: (به معنی کاریز آب) دَسداران (به معنی داسداران) مناطق سرسبز و پُردارودرخت شهرستان خرمدرهی استان زنجان.
ای دوست! به تنهاییِ شبهای جدایی
از کوچهی بنبستِ «جفاپیشه» برون آ
تاولهای پا، تا یکجایی درد داشت ولی از یکجایی بهبعد، دردش بفهمینفهمی ساکت و کمکم، کم شد و وقت اذان ظهر که برای نماز و ناهار و چُرتکی در سایهسار اتراق کردیم، تازه فهمیدم درد، چه درد شیرینی بوده است. تو گویی، جای تاول، جای نوازش فرشتگان بود. دوست همسفرم میگفت: حس میکنم فرشتهها سایهبهسایهام میآیند و مرا میپایند و آرامش و آمرزش و آسایش مرا جویا هستند. چشم به کویر میدوزم و میخوانم: «زمان آبستن شوریست، شوری مثل عاشورا...»[1]
از جیب کولهپشتی کیسهی وسایل امداد را بیرون میآورم. مرد ایرانی سنوسالداری روبهرویم سبز میشود و میخواهد پاهایم را تیمار کند. مشغول میشود و تا چشمش به زخم و تاول میافتد، اشک از چشمانش جاری میشود. از طایفهی سرسپار سیدالشهداست. علیهالسلام. در حین اینکه پاهایم را باندپیچی میکند، زیر لب دارد با اسرای کربلا نجوا میکند و قربانصدقهی آنها میرود و از خدا میخواهد هیچ آرزومند کربلایی را آرزوبهدل نگذارد. سلام میدهد به شهیدی که سید شهیدان است و یقین دارد شلامی را زمین نمیاندازد.
و با تمام خستگی و کوفتگیهای راه، عجیب میچسبد شببیداری و کنار جادهی سفر اربعین نشستن و در حلقهی خادمان و موکبداران و راهنوردان به گفتوشنید گذراندن. یکی از راه میگوید و دیگری آه آتشینی میکشد. یکی به یکی پردهی شهادت حضرت قاسم را بازمیگوید. علیهالسلام. یکی برای همه قصههایی راست از اعجازهای «یحیای حریرحلقوم و حسین تشنهجگر-علیهالسلام.»[2] نقل میکند. لحظاتی به سکوت و جاری قطرات اشک و نجواهایی محو میگذرد. و بعد روایتی تازه و شُکر و شکوه و اعجاب است که موج در موج میآید و شبی تکرارناشدنی را ترسیم میکند.
------------------------------------
[1] زمين افسردهی كوريست، كوري مثل باعورا/ زمان آبستن شوريست، شوري مثل عاشورا... (بیتی از مثنوی شگرف استاد علی معلم دامغانی)
[2] از استاد دکتر جابر عناصری
زیر سایهی درخت ایستاده بود
با خود سرّی داشت
و آیینهای در بغل
...
چشم به چشم خیره شد
سیاهی شب با خاک آمیخت
کلاغی در حیاط پاییز نعره زذ
میرفت که بوم نقاشی تنهای تنها بماند
تبسم بر لبم بیداد کرد
راز توبهتوی گیسویش فاش شد
...
رازیانهها بخت جوانی را تبریک میگفتند
تقدیم به: دوست همیشهها، جعفر رضازاده
شبی تازه آمد، بیا خلوتی تازه کن
بیا از حضورت خودآگاهی آوازه کن
کبوتر به سودای مرحم به چاهی خزید
بیا شرحههای دلم را تو اندازه کن
گر از طعن سوداییان خستهای، رستهای
ز تکبیر فردا، تماشای خمیازه کن
من و زخم و توفان، نمکسود این جادهایم
به منزل میندیش، سوز سفر سازه کن...