دوستان معدودی هستند که تا آخر می‌مانند. پیش می‌آید آن‌ها را روزها، هفته‌ها، ماه‌ها، سال‌ها نمی‌بینیم ولی حتم داریم در پاتوق دوست بودن مانده‌اند و چشم‌انتظار دیدار و دست دوستی دادن مانده‌اند و می‌مانی، می‌مانم تا آن بعدازظهر دل‌چسب شهریوری بیاید و در زیر درختان گلاب‌دره کوله‌پشتی را باز کنیم و بساط چای و عصرانه و سهراب و نقل و نبات شیراز را بگسترانیم. تکیه داده به صخره و یادها و خاطره‌های خوش و خیر روزهای دی‌روز...

   همان صبح تاسوعا که آمدم و دیگ آش نذری را تحویل گرفتم و با بچه‌محل‌ها بردیم بهشت زهرا. کاسه‌کاسه کشیدیم و دادیم به دست عزاداران و گفتیم: «التماس دعا!» و در دلم گفته بودم: «برای سلامتی و رفع بلا از ایلیا...»

   از قطعه‌های قدیمی به سمت گل‌زار شهدا می‌رفتیم و گُله‌به‌گُله دیگ آش رشته و دیگ‌چه‌ها‌ی شله‌زرد و شیربرنج و آش شله‌قلم‌کار و بادیه‌های شربت را بساط می‌کردیم و دست‌به‌دست پخش می‌کردیم. در کاسه و پیاله و جام‌ها، عکس رخ تو بود که رفته‌رفته، هرچه پیش می‌رفتیم، چهره‌ات خندان و خندان و خندان‌تر می‌شد... تا جایی که انگار زیر باران، چون کودکی که آرزویش را در آغوش گرفته است، می‌خندیدی. صورتت خیس بود و خنده، گونه‌هایت را سیب‌سان و بوسه‌خواه کرده بود.

   درست یادم نیست، تازه پاییز شده بود یا می‌خواست بشود. خنکای باران نم‌نم و ظهر و عصر تاسوعا، خستگی شیرین پس از نذری‌پزان و لم دادن و بوسه‌ی تسبیح و تحمید و تو... آمدی و شعر شدی و غزل‌غزل باریدی. روضه‌ی رضوان شدی و جشن گل‌ریزان برپا شد.