پس از سال‌ها، دوست روزهای دهه‌ی شصت و دانشکده‌ی روان‌شناسی علامه طباطبایی را دیدم؛ بهزاد قاسمی. بعدازظهر بود که با آقاسیدعلی به باغ عارف رفتیم و بهزاد هم خودش را رساند و جمع‌مان جور و پرنوروسرور شد. آتشی کوچک روشن کردم و چای و شعر و خاطره بود که نوشانوش محفل ما بود. آقاسیدعلی می‌گفت: کشکرک‌ها[1] هم خوشحال‌اند انگاری. یادی از مادر مهربان بهزاد کردیم و آن نگاه پاک و معصومی که بارانی از عطوفت و خیرخواهی را بر سرمان می‌باراند... و بهزاد شعر می‌خواند:

«...و

مادر عشق را ترجمه می‌کرد

با ترنم نگاهی

که

هنگامه‌ی خروس‌خوان

جلز و ولز روغن در ماهی‌تابه‌ای تخم‌مرغی‌رنگ

قُدقُدقُدای هر روزه‌ی دستان بخشنده‌اش بود

تولدت مبارک، عشق من!»

*

قرار است فردا به سوکریز و دسداران[2] برویم. تفرج‌گاه است و مردم خُرم‌دره و گردش‌گران را در روزهای فراغت از کار و بار و زار و غار به خود می‌خواند.

زمان، با شعر و سخن‌های گرم، نرم و نرم‌تر می‌گذرد و الهام، این غریزه‌ی سخن‌گو، در دل طبیعت چه پُرحرفی شیرینی می‌کند. تنها قدم می‌زنم و به سمت صنوبرهای باغ عارف می‌روم. آقاعارف عطار حاذق شهر خُرم‌دره است و از دوستان مشترک و عزیز ما سه‌تاست. او را در شهر دیدیم و ما را به باغ میهمان کرد. خودش پای‌بند مغازه و تیمار مرحم‌جویان بود. چهارسوی باغ را بوته‌های گل سرخ کاشته و انتهای باغ را چندین ردیف صنوبر و چند تبریزی. جای‌جای باغ هم بوته‌های گل‌پر.

از بهزاد سراغ درختان سپیدار را می‌گیرم. آهی می‌کشد و می‌گوید: خیلی کم شده است. در راه برگشت به شهر نشانت می‌دهم.  

از الهام‌بخشی درخت‌های گونه‌گون می‌گوییم و بوی دود چوب‌های خشک اجاق، طعم آویشن آمیخته با چای، شعر و حکمت و روایت خاطره‌ی عشق و شباب و رندی، شبی جاودانه را رقم می‌زند.

***

1. کَشکَرَک: زاغی

2. سوکریز: (به معنی کاریز آب) دَسداران (به معنی داس‌داران) مناطق سرسبز و پُردارودرخت شهرستان خرم‌دره‌ی استان زنجان.