سال هزار و سی‌صد و عشق و شباب و مستی بود. با دوستم – جناب ایلیا- قرار گذاشتیم در ماه مبارک رمضان از دل و چشم و اعمال‌مان مراقبت کامل کنیم و بهره‌ی کافی و وافی ببریم. شب‌ها از ساعت یازده تا یک شرح‌حال عارفان سوخته‌دل و وارسته را می‌خواندیم. عجب حال خوشی داشتیم. ایلیای عزیز می‌گفت: «احساس می‌کنم خدا به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. دعایم به استجابت نزدیک است. می‌توانم کرامت هم بزنم!»